خسته شدم از بس خودم را طور دیگری نشان دادم. درونم آشوب بود اما نشان دادم قوی تر از این حرفها هستم. هیچ کس تو را برای خودت نمی خواهد. نه پدر ، نه مادر ، نه دوست ، رفیق و آشنا و نه همکاران محترم و آقای رئیس . رئیس . رئیس. همه می خواهند در هر صورت تو خوب باشی. در هر صورت قوی باشی . همه از تو توقع دارند . همه . پدر و مادر ، دوست ، رفیق , آشنا همکار و آقای رئیس . همه از تو می خواهند . و اگر آنی نباشی که می خواهند تو را هم پس می زنند . حذفت می کنند . بلاکت می کنند . جوابت را نمی دهند . مادر اخم می کند . پدر تف سر بالا می داندت... رئیس هم می گوید تو به پول من محتاجی . یکبار که از خودم ضعف نشان می دهم ؛ درونیاتم را بروز می دهم ؛ آشفتگی هایم را می بینند مرا سرزنش می کنند . همه. حتی آنهایی که ادعای نزدیکی و قوم و خویشی و خونی دارند . هیچ کس حتی یک کلمه نمی پرسد دردت چیست . هیچ کس نمی پرسد . چه خوب نوشت شاعر دوست داشتنی من : سلوک هیچ شده ام...در بی کجا ترین جفرافیا ؛ که تنهایی است . فقط تفاوتش با من در بی کجا ترین جفرافیاست. من در میانه ی هیاهو های جغرافیا تنها ترینم... و اگر از کسی هم توقعی داشته باشی چنان آسمان و ریسمان می بافند و بهانه های صدمن یه غاز می آورند که از خواسته هایت دوری می کنی . به جایی می رسی که دیگر از هیچ کس توقعی نداشته باشی . دلت می خواهد بروی از همه حتی از اونی که به دنیا آورده ات دوری کنی بری یه یک جای دور گم و گور شوی . تنها سهم من در این دنیا نوشتن برای خانه ای روی آب است . همین حرفها را می نویسم و باز دوباره باید برگردم سرکارم. دوباره قوی . دوباره حفظ ظاهر . مثل همه ی این سالها . که مبادا کسی ضعفت را ببیند و سرزنشت کند.
برچسب:
نویسنده: آرمان عباسیان